تبليغاتX
گل شمعدونی

نوروز
نقل قول از مهدیه:(پستی که برای نوروز سال ۹۰ گذاشته بود)

"""باز یه تقویم نو منتظر نشسته تا من و تو صفحه هاشو ورق بزنیم و روزای روشن و قشنگی رو از توش در بیاریم . روزایی به طعم آزادی و شادیه بدون مرز . آخ که چقد لذت بخشه . ولی بیا همینجا به هم قول بدیم که اگه یه وقت بین یکی از این صفحه ها رنگای تیره هم پیداشون شد کم نیاریم و کنار هم ادامه بدیم به امید طلوع بعدی .

حاضری ؟

 بزن قدش که بریم .

----------------------------------

تو رفتی اما بهت قول میدم هیچ وقت کم نیارم...درسته تو کنارم نیستی ولی ادامه میدم.  روحت شاد.

----------------------------------

 

 

سلام بعد از ماه ها!

نوروز من امسال خیلی متفاوته...خیلی...

تقریبا احساس میکنم حس بویاییم رو از دست دادم...شایدم فقط من نیستم که امسال متوجه بوی نوروز نمیشه.

 

نمیدونم ولی امسال هر چی که بود میخواد تموم بشه...از این بابت حداقل خوشحالم یعنی در واقع شاید توی عمرم اولین باری باشه که این احساس بهم دست میده ولی واقعا از این که سال ۹۰ داره تموم میشه خوشحالم...خوشحالم و امیدوار به بهار نویی که روبرومه...

 

نمیخوام بگم سال ۹۱ فوق العاده میشه ولی یه حسی بهم میگه اتفاقای مهمی قراره برام بیفته... در کل حس خوبی دارم و از خدا میخوام این احساس رو ازم نگیره...

در آخر باید از همه ی دوستای گل خودم و دوستای عزیز مهدیه عذرخواهی کنم که هیچ وقت فرصت نکردم به پیام های همدردیتون جواب بدم...

میخوام از صمیم  قلب بگم پیام هاتون یه دنیا برای من ارزش داشت و مطمئنم برای مهدیه و مهسا هم همینطوره.خیلی ارزشمنده وقتی کسی که توی زندگیت حتی یک بار هم ندیدیش بیاد و مثل یه دوست صمیمی و قدیمی هوات رو داشته باشه...

باور کنید هر موقع پیام هاتون رو میخوندم برام یه انگیزه بود و یه امید..احساس میکردم کل شهر پشتم هستن و هوامو دارن...واقعا از همتون ممنونم...خیلی  خیلی ممنونم.

 

برای همگی سال خوب و خوشی رو در کنار خانواده و به دور از درد و غم آرزو میکنم.نوروز مبارک! 

+ تاريخ سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 0:47 نويسنده مهدیه |

سلام

من مهدیه نیستم.راستش سخته که بخوام جای مهدیه باشم...

یا اصلا غیر ممکنه...برای من که اینطوره...

امروز بعد از این تقریبا دو ماهی که از رفتنش میگذره برای اولین بار به خودم اجازه دادم وارد وبلاگش بشم.مهدیه اونقدر برای من عزیز بود که هنوز تو باورم نمیگنجه که نیست...

هر روز وقتی بیدار میشم منتظرم سرم رو برگردونم و مهدیه رو پای کامپیوتر ببینم که داره سریال نگاه میکنه ولی هر روز این حقیقت که این اتفاق یه خواب نبوده محکم تر از دیروز میخوره توی سرم...

چاره چیه؟این اولین و آخرین باریه که وارد این وبلاگ میشم و تنها کاری که میکنم اینه که به یکی از وصیت های مهدیه عمل کنم.دوست داشت وقتی از این دنیا پر می کشه و میره این شعر فروغ رو روی سنگ قبرش بنویسن.واقعا که چه روح بزرگی داری مهدیه...خوش به حالت...

 

مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور

در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور

یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور

مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید

روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا

روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر

ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا

دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار

گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد

ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود

من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد

خـاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند

آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب

گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند

بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند

پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من

چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند

روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من

در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد

بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای

در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای

تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود

روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی

در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود

می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب

روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا

چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای

خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا

لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا

می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !

بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو

قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک

بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد

نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ

گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه

فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ

 

خداحافظ مهدیه...از طرف برادر کوچیکت امیر عباس

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 17:32 نويسنده مهدیه |

 

ديشب بعد از چند سال خوابي ديدم كه دلم نميخواست تموم شه . بيشتر از اوني كه فكرشو بكني واقعي به نظر مي اومد . قبل از خواب ذهنم مشغول بود ولي حتي براي يه ثانيه هم بهش فكر نكرده بودم . نميدونم چجوري خوابمو تعريف كنم فقط ميدونم وقتي با قلقلک سوسکه از خواب بيدار شدم فقط سرش داد زدم كه لعنتي اين بهترين خواب عمرم بود . حتي نميتونستم از جام بلند بشم و سوسكه رو بندازمش كنار . آروم آروم از رو پتوم ميرفت پايين و من فقط نگاش ميكردم . چند وقت پيش يه بحثايي در مورد دنياهاي موازي و آشنا پنداري و اينجور چيزا داشتيم .اينكه وقتي ميخوابي ممكنه روحت بره تو دنياهاي موازي با اين دنيا كه خب البته هنوزم كامل مشخص نيست كه وجود داشته باشن . چيزي كه برام جالب بود آشنا بودن لحظه هاي تو خواب بود ولي اين بار به شكلي كه اگه به گذشته برميگشتم انجامش ميدادم . والتر ميگفت ممكنه خودت تو يه مسير بري ولي شايد همزمان تو يه دنياي ديگه همين راه رو با يه روش ديگه هم رفته باشي و شايد يه جايي بهش بربخوري و واسه همين اون لحظه واست آشنا به نظر بياد . نميدونم شايد دارم چرند ميگم ولي عجيب بود . عجيب واقعي بود .

 

 

 جای رفقای خوشنویس فیلتر شده به طرز وحشتناکی خالیه ...

 

+ تاريخ پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 16:19 نويسنده مهدیه |


سفر كه نميشه بهش گفت ؛ ولي خب سفر بودم . البته  نه از اون سفرا كه همه ميرن تا خوش بگذره . فقط رفتم چون گفتن برو . با اين حال نبودم ؛ولي ممنونم كه شما بوديد .

دنبال تراشم ميگردم . پيداش كنم نوشتم . همينجا . خيلي وقته اين ديوار خاكستري خط خطي نشده ...


+ تاريخ چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 20:16 نويسنده مهدیه |

 

یه شیش ساعتی به شروع سال جدید مونده .

باز یه تقویم ِ نو منتظر نشسته تا من و تو صفحه هاشو ورق بزنیم و روزای روشن و قشنگی رو از توش در بیاریم . روزایی به طعم آزادی و شادیه بدون مرز . آخ که چقد لذت بخشه . ولی بیا همینجا به هم قول بدیم که اگه یه وقت بین یکی از این صفحه ها رنگای تیره هم پیداشون شد کم نیاریم و کنار هم ادامه بدیم به امید طلوع بعدی .

حاضری ؟

 بزن قدش که بریم .

 

 

                                         ... نوروزتون پیروز و شاد باش ...

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 21:20 نويسنده مهدیه |

 

بر فرض که دهن همه رو بستی و یه مشت خاک هم ریختی توش . بر فرض که هر کی قد راست کرد زدی تو کمرشو انداختیش زمین . بر فرض که قلمشو شکستی تا ننویسه یا چمیدونم اصلن در هر چی وبلاگه از دم تخته کردی . به قول یه بنده خدایی : اصلن تو زورو ! ولی خب آخرش که چی ؟ گنده تر از تو هم  بالاخره یه روز زدن کنار و مثه یه لکه خون کثیف تف شدن تو آشغالدونی . یه نگاه به خودت بنداز . دستای خونیت بوی گند گرفته . ادامه بده . دارن در سطل آشغالو واست باز میکنن . بیا جلو . تند تر بیا .

 

نسیم عزیزم . الیاس خان . کتابدار نازنین . کک به تنبون دوست داشتنی . آیدای مهربونم . کیوان جان . دخترک دیوونه . پسرک وبلاگ من . مرد اصفهونیه عزیز . دایی هپرووتی و ...

همینجا کنار این گلدون کوچیک شمعدونی منتظرتونم .

 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 1:40 نويسنده مهدیه |

 

من

از تن

جان خواهم کند .

من

جان کنده از تن

زیر پا

صاف خواهم کرد .

 

                                                                              ولادیمیر مایاکوفسکی

 

 

+ تاريخ سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 12:36 نويسنده مهدیه |

 

 

بیرون این خونه شهر هنوز شلوغه و  من نشستم کارتون میبینم . دیشب که امیر اومد گفت حدس بزن چی دارم ؟ ... قسمت جدید " کستل "  ؟ .. نه .. قسمت جدید "چجوری مامانتو دیدم " ؟... نه ... خب پس بگو کی بازی کرده ؟ ... یه کم فک کرد و گفت : ...دو تا گربه و سه تا سوسک ... همچین از جام پریدم که انگار واسه جایزه اسکار صدام زدن .همون موقع کتابو گذاشتم کنار و رفتیم دیدیم . عجیب بود . خنده ام نمیگرفت . یه زمانی این کارتون منو میکشت . خر غلط میزدم وقتی نگاش میکردم . به امیر گفتم چرا دیگه این کارتونه واسم خنده دار نیست .... از سر شب بارون اومده . ولی حتی اینم نتونسته بکشونشون تو خونه . شنیدم هنوزم بوق میزدن و هنوزم شیشه های ماشینشونو میشکونن . از نت چیزی گیرم نیومد . اخبار هم یه چیزایی از چند تا شاهد عینی گفت .یعنی  امشب چند نفر برنگشتن خونه . حتی نمیتونم دلشوره اشو تصور کنم . دلشوره ی مادری که هنوز بچه اش خونه نرسیده . با زهرا گرگم به هوا بازی میکنم . چشمامو با روسری بسته و دارم دنبالش میکنم . صدای ملوسشو دوست دارم . حتما تا صبح خوابش نمیبره . شایدم دیگه هیچوقت نخوابید . ولی من و زهرا هنوز داریم بازی میکنیم تا این کوچولوی ملوس من بخنده . الان حتما عکسشو بغل کرده و یه گوشه داره زیر لب دعا میخونه . عکس یه دختر یا پسری که دارن میخندن . تو یه روز خوب که اجازه اشو داشتن . اجازه ی خندیدن . شایدم مثه من به دعا اعتقاد نداشته باشه . زهرا میره خونه اشون . باز کارتون میبینم . مامان هم کنارم نشسته و میخنده . اگه من الان خونه نبودم بازم میخندید ؟ اون بر نگشته خونه و من کنار مامان شام میخورم . لوبیا پلو با سالاد شیرازی . امشب شام چی درست کرده ؟ الان بچه اش گشنه اشه . حتما . از صبح تا نمیدونم کی تو این شهر بی صاحاب دوویده  تا سهمشو بگیره . همینطور سهم منو . منی که دارم کارتون میبینم ولی چرا خنده ام نمیاد ؟ من عاشق این سوسکای شیطون بودم . کاش ظهر یه چیزی خورده باشه . هر چیزی به جز کتک . به جز گلوله . وقتی مامانش ببینه حتما دردش میاد . انگار که همون لحظه خودش خورده . صد برابر بدترشو . من به دعا اعتقاد ندارم ولی امشب میخوام باهات هم زبون بشم و دعا کنم . دعا کنم برگرده و دوباره واست بخنده و با هم لوبیا پلو بخورید . اون موقع حتما منم میخندم . چون تو داری میخندی . بهار داره میرسه .

 

بسه ساکت نشستن . دیگه بسه !

 

 

+ تاريخ دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 1:52 نويسنده مهدیه |

 

 

یه مرضی هست که بهش میگن : ننوشتن از زور زیادی نوشتنی داشتن ! شاید اسمش جایی ثبت نشده ولی هست . خیلی هم خطرناکه . حتی ممکنه بعد یه مدت ؛ بیمار دچار اختلال در گفتار بشه . یعنی دیگه واسه گفتن هم حرفا رو گم کنه . بیمار اینجور وقتا بیشتر ترجیح میده وقتشو با ولگردی بگذرونه تا به نوشتنی هاش فکر نکنه که خب اغلب هم جواب نمیده و بدتر میشه . گاهی وقتا میشینه و یه فیلمی رو که تا حالا ده بار دیده واسه بار یازدهم نگاش میکنه و آخرش باز میگه : چرا یه دور دیگه نبینمش ! کلن بیمار تو این دوره بدجوری قاطی میکنه بطوریکه واسه عروسیه خواهرش میره لباس سفید میخره و وقتی میاد خونه یادش می افته که فقط عروسه که حق داره لباس سفید بپوشه نه خواهرش . یا مثلن ممکنه اینقد تو یه کتاب مسخره غرق بشه که یهو بازوش بچسبه به بخاری و بگه : جززز ... و درست نزدیک عروسی یه جای سوختگیه گنده رو واسه خودش خالکوبی کنه . بیمار تو این دوره دچار وسواس میشه و همه اش فکر میکنه رطوبت پوسش کم شده و آب زیاد میخوره . واسه همین از بیست و چار ساعت ؛ بیست و سه ساعتشو تو دستشویی میگذرونه که در همون لحظه داره از خودش قول میگیره که جون من اینقد آب نخور . همه کاشی های دستشویی رو حفظ شدی ! ولی خب بی فایده اس . چون تا بیاد بیرون میره سمت آشپزخونه و لیوانشو پره آب میکنه . تو مواردی که بیماری شدت پیدا کنه ممکنه بیمار آهنگای دری وری هم گوش بده و شروع کنه به رقصیدن که دست بر قضا تو این مورد بدجوری افتضاحه . گاهی هم خواب میبینه سیم های ویولنش پاره شدن یا مثلن هر چی آرشه رو میکشه رو سیم ؛ هیچ صدایی نمیده . در کل بیمار تو این دوره تبدیل به موجود عجیبی میشه که خودشم حالش از خودش بد میشه ولی خب از اونجا که علم پزشکی طبق معمول هیچ پیشرفتی نداشته بیمار مجبوره که صبور باشه و با آرامش بقیه ی زندگیشو بگذرونه و مراقب رطوبت پوستش باشه .

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 20:13 نويسنده مهدیه |

 

همه ی ترس من از مردن در سرزمینی است که دلیران تنگستانش هم به فنا می رود !

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 18:8 نويسنده مهدیه

Ðe$igNER